اگر غزلی، گاه و بی گاه، خواسته و نا خواسته، بی پروا، خود را در گوشه ی دل می شکوفد؛
اگر بارقه ای، جسته و گریخته، آتشی پیوسته و بی امان، در دل می ریزد؛
اگر شوری، لحظه به لحظه، بی آن که رو به زوال رود، در جان جوانه می زند و می بالد؛
اگر تمنّایی، ذره ذره، کل وجود را می پیماید و در خلوت آرام و ساده ی دل، رخنه می کند؛
اگر عطری، آهسته آهسته، در خنکای سحر، مثل بوی سیب حرم، در حریم دل خانه می کند؛
اگر بارانی، قطره قطره، آرام آرام، بر چشم می نشیند؛
همه برای آن است که «تو»، پیش از آن که «دل» خواسته باشد، به او سلام می کنی...
درد، با همه ی وستعش؛ ظهور کوچکی است از آن چه که در کوچه های بنی هاشم، بر «تو» گذشت. غم، با همه ی سنگینی اش؛ جلوه ی ناچیزی است از آن همه مصیبت، که بر جان «تو» نشست. ظلم، با همه ی خباثتش؛ بروز اندکی است از آن مظلمه ای که قلب «تو» را شکست. اصلا این کوچه، با همه ی کوچکی و تنگی جغرافیایش، به اندازه تمام مصایب عالم، گسترده است. اصلا این روزها، این روزهای خونین فاطمیه، آمدند که در گذرگاه تاریخ - ناله های غریبانه ی مادر مظلومه را- فریاد شوند.
.
.
.
و هجران، با همه ی تلخی اش؛ نقطه ی کوچکی است در صحنه ی جداشدن «علی» (ع) از «فاطمه» (س)...

سلام بر تو! که جان ها همه بهاری توست
سلام، یاد عطش ها و بی قراری توست
سلام! ناز نگاهت! که در درون دلم
هزار شور قیامت، ز استواری توست
سلام! این سر شوریده، سر به سر گوید
که عالمی همه مدیون سر به داری توست
در آستان حرم، نی نوای نای دلم
حزین ِ آیه ی قرآن و نی سواری توست
فغان! که از نَفَس ِ سرخرنگِ رگهایت
هزار آیه ی سبز حماسه، جاری توست
مپرس از دل ما، کاین سلام هر روزش
تپش تپش، همه از بهر دل سپاری توست

پ.ن. امید «دل» آن است که، در تحویل سال، محوّلش کنی. احیای دل بسته ی یک نگاه توست...
توفیقی باشد، نائب الزیاره ایم...