قلم پا به پاي دل نمي آيد... در نوشتن آنچه كه بر دل گذشته است، طاقت ندارد...
گفته بودي آتش دستهايم را در حريم حرم امن باب الحسين(ع)، به خنكاي آرام ضريح نمناكش بسپارم و شيون كنان در بين الحرمين تا حرم ارباب بي كفن هروله كنم...
اما...
تا دست بر ضريح گذاشتم، همه ي جانم سوخت...

پ.ن. در نجف و كربلا دعاگوي دوستان بودم...
دل، بي جواب ماندنِ آن همه گريه هاي طوفاني و غريبانه را تاب نمي آورد... شکستگي اش عميق تر از آن بود که مرهمي – جز نيم نگاه «تو» - چاره اش باشد...
رد آن نيم نگاه، دلِ کبوتريِ بي قرار را به آسمان رفيع عموي باب الحوائجتان پرواز داد؛ و از آنجا به شبه رسول الله حواله اش دادند...
حال اين دل مانده است و «تو» و عمو و پدر و پسر...
بسم الله...
کمي بعد از آن روزهاي سخت، در کنارت روئيدم. کنار زيباترين و برازنده ترين گل خوشبوي باغ؛ که تنها نگاهش به «او» بود و همه ي نگاهها نيز، به او. دست اراده ي «او» مرا کنار تو کاشت. و چه رويش شيريني... که ديوانه وار دوستش مي دارم...
و حال، تنها «تو» مي داني که تا شکوفايي و باليدنم بسيار راه مانده است...
ريشه ات را از من جدا مکن...

پ.ن. اين متن مخاطب خاص دارد.
اگر همه ي تشبيه و استعاره و ايجاز و ايهام و کنايه ي حرفهايم به تو ختم مي شود، براي آن است که «تلميح» زندگي ام تو هستي...