بگذار من برايت بگويم! وامصيبتا! سابقه اش به پيش تر از اينها بر مي گردد...به همه روزهاي ما از ابتدا تا انتها...از اين دنيا كه ما بارها ميوه هاي ممنوعه اش را خورده ايم، طعم به زمين كوبيده شدن با دستهاي شمرانه و سيلي خوردن از هوس هاي مغيره گانه گناه آن را چشيده ايم و تا قعر جدايي اش سقوط كرده ايم...اين قصه بيشتر از اينها فاصله انداخته است...به حساب شمسي اش كه بگيريم هزار و صد و سي و هفت سال شمسي و پنج ماه و 13 ساعت و 31 دقيقه و يك..دو..سه .....ثانيه از عمر شريفش گذشته و ما هيچ نكرده ايم...آري چند منزل راه مانده است؟!